۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

سحابی و انذارهایش

مهندس عزت الله سحابی نماد یک عمر مبارزه برای آزادی است.پیرمردی که اکنون معترضان ایرانی را به آرامش و پرهیز از خشونت دعوت می کند با زبان تجربه سخن می گوید.تجربه هایی که هر یک خود برگی از تاریخ پر فراز و نشیب آزادیخواهی ایرانیان است.نهضت ملی شدن صنعت نفت و انقلاب اسلامی 1357 و اصلاحات 1376 و جنبش سبز 1388 سرفصل هایی از مبارزه ملتی برای نیل به آزادی و توسعه است.مهندسی که امروز با ما سخن می گوید خود هر یک از این تجربیات بی شمار را با جان و دلش احساس کرده است.به خوبی مشاهده کرده چگونه بزرگترین فرصت ایرانیان برای تحقق دموکراسی در سال 1332 با کودتای انگلیسی و آمریکایی علیه دولت ملی مصدق  از دست رفت و چگونه رژیم شاه زمانی صدای انقلاب ملت ایرات را شنیپد که انقلاب اراده خود را بر وی تحمیل کرده بود.مهندس و دوستانش پس از انقلاب 57 بعد از مدتی کوتاه برای حفظ اصول اخلاقی و آزادیخواهانه خویش از دایره قدرت کنار رفتند .البته مهندس مایوس و سرخورده نشد و همچون دوران شاه نقش خود را به عنوان یک منتقد بازی کرد.منتقدی که به سبب صراحت سخن و دید راهبردی خود مانند دوران شاه زندان را تجربه کرد  و شدیدترین فشارهای امنیتی  را تحمل کرد.حتی بسیاری از مخالفان و منتقدان مهندس در خارج و درون حاکمیت بر صداقت و اخلاقگرایی وی اذعان دارند.او شیفته ایران است و مصلحت وطن را فراتر از هر مصلحت شخصی و جمعی می داند.اکنون پیرمرد  80 ساله ما با کوله باری از تجربه با نسلی سخن می گوید که بعد از انتخابات 88 به خیابان ها ریختند و در روندی مسالمت آمیز بر مطالبات خود تاکید کردند.هر چند این مبارزه مردمی فراطبقاتی و فرانسلی است اما حضور پرشور نسلی جوان به خصوص حضور دختران چهره ای ویژه به مبارزه بخشیده است.شاید حاکمیت گمان نمی کرد که جوانانی که در نظربسیاری  سوسول و منفعل و بی قید و بند بودند اینگونه در دل آتشو دود و گلوله  بر مطالبات خود اصرار ورزند.نه تنها حاکمیت که تمامی گروههای سیاسی و مدنی از این شورو شعف نسل جوان  شگفت زده شدند.

مصاحبه لومند با دکتر محسن کدیور


اکنون دیگر کار از یک اعتراض ساده به نتیجه انتخابات در ایران گذشته است. می توانید به ما بگوئید واقعاً چه اتفاقی افتاده؟
ما با یک کودتای واقعی ازجانب مسئولین فعلی مواجه هستیم. در انتخابات ریاست جمهوری خردادماه نتیجه انتخابات را به کمک رهبر، آقای خامنه ای و شورای نگهبان ناظر بر انتخابات و پاسداران انقلاب که کنترل کشور را در دست دارد تغییر دادند. شخص آقای خامنه ای به طور غیرقانونی از وظایف رهبری به سود قدرت شخصی خود تخطی کرده است و ضمن قراردادن افراد وابسته به خود در همه جا از قانون اساسی یک تفسیر شخصی ارائه می دهد. در فصل سوم  قانون اساسی حقوق شهروندان تعریف شده است امّا در ایران تنها چیزی که به جا مانده سانسور و بازداشت است.
به سراغ نهادی که “شورای نگهبان” نامیده می شود، برویم. قانون اساسی ایران نقش شورای نگهبان را “نظارت” بر انتخابات یعنی مراقبت بر حسن جریان آن تعریف کرده است امّا آقای خامنه ای چه کرده؟ از این اصل قانون اساسی یک تفسیر افراطی و من درآوردی ارائه داده (نظارت استصوابی) که بر اساس آن شورای نگهبان، که اعضایش منصوب خود اوهستند، در وهله اوّل نامزدها را بر اساس معیارهای مورد نظر خامنه ای “گرینش” می کنند. این مسئله باعث شد که، به عنوان مثال، در آخرین انتخابات مجلس در سال 2008 وقتی رأی گیری آغاز شد عملاً هیچ نامزد اصلاح طلبی در صحنه رقابت باقی نمانده بود. از نظر من این مجلس یک” مجلس انتصابی” است نه یک مجلس انتخابی به معنای واقعی. در مورد جمهوری اسلامی هم همینطور. این حکومت دیگر نه جمهوری است نه اسلامی. فقط اسمی از آن روی کاغذ مانده، واقعاً نمی توان با این سیستم به شکل فعلی آن ادامه داد.
آیا رهبر برای رسیدن به یک غایت مذهبی است که می کوشد جمهوری اسلامی را به یک نظام استبدادی تبدیل کند؟
در مبارزه ای که اکنون در ایران جریان دارد دو اسلام رودررو قرار گرفته اند. یکی” اسلام سبز” به عنوان دین مدارا و معتقد به آزادی که ارزش های اسلامی را با دموکراسی کاملاً سازگار می داند. این همان اسلامی است که آیت الله العظمی منتظری که به تازگی درقم درگذشت منادی آن بود و امروز کسانی نظیر محمد خاتمی رئیس جمهور اصلاح طلب سابق و میرحسین موسوی نمایندگانش به شمار می روند.
دیگری اسلامی است که من آن را ” اسلام سیاه” می نامم. این، اسلام آقای خامنه ای و مصباح یزدی مرادِ تند رو و بنیاد گرای احمدی نژاد است. به اعتقاد آن ها باید این”اسلام سیاه” را به تمام جهان صادر کرد تا همه به آن بپیوندند و در این راه توسل به هر شیوه ای از جمله کاربرد زور را، در صورت لزوم، مجاز می دانند.
آقای خامنه ای پیش از آنکه در سال 1989 رهبر شود حتی آیت الله هم نبود چه برسد به آنکه آیت الله العظمی باشد. عنوان آیت اللهی او یک عنوان سیاسی است. شخص امام خمینی او را حجت الاسلام می خواند که یک عنوان رده سوم در سلسله مراتب روحانی است و آیت الله منتظری که خودش بالاترین مقام روحانی یعنی مرجعیت را داشت و یکی از مؤلفین قانون اساسی بود صلاحیت آقای خامنه ای را برای ایفای وظیفه رهبری رد می کرد.
آیا رهبری واقعاً در دست آقای خامنه ای است؟
ما هم این سئوال برایمان مطرح است. آقای خامنه ای برای پنهان کردن عدم اعتبار و صلاحیت “مذهبی” خود اجازه داده که سپاهیان پاسدار انقلاب و نیروهای امنیتی احاطه اش کنند. ایشان از وقتی رهبر شد به کل تغییر کرد. پیش از رهبر شدن آقای خامنه ای لحظاتی پیش می آمد که می شد او را  یک اصلاح طلب تعریف کرد امّا از وقتی هشتاد درصد قدرت در دستانش متمرکز شده تصورش اینست که این قدرت از جانب خداوند به او داده شده بنابراین نباید پاسخگوی هیچکس جز خدا باشد.
راه حل پیشنهادی شما چیست؟
پیشنهاد من برگزاری یک همه پرسی است که [حداقل] سه راه را در مقابل مردم قرار دهد:
اول،جمهوری اسلامی منهای ولایت فقیه [جمهوری اسلامی به روایت پیش نویس قانون اساسی]؛
دوم، جمهوری بدون پسوند اسلامی [جمهوری لائیک]؛
سوم، جمهوری اسلامی با ولایت فقیه [جمهوری اسلامی واقعا موجود].
فکر می کنم که فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب و بنیاد گرایان راه سوم را انتخاب کنند، بسیاری از جوانان به راه دوم رأی دهند، و نیمی از مردم راه اول را ترجیح دهند.
تصور من اینست که مردم خواستار سرنگونی نظام [=انقلاب] نیستند، امّا دیکتاتوری به نام مذهب[استبداد دینی] را هم نمی خواهند.
منبع: لوموند 5 ژانویه2010
ترجمه شده در جرس

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

وبلاگ جدید

یک وبلاگ جدید با همین خط نگرش باز کردم دقیقاً به همین نام

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

بررسی فعالیت‌های آزادی‌خواهانه ایرانیان در گفت و گو با مهندس سحابی




حاشيه خود را با متن وفق دهد
عبدالرضا تاجیك: گفت و گویی کوتاه زمینه ساز طرح دو دیدگاه متفاوت در خصوص چگونگی فعالیت های آزادی خواهانه ایرانیان وطن دوست شد. مهندس عزت الله سحابی در گفت و گو با خبرنگار روزنامه اعتماد بر این نکته تأکید کرده بود که "یک مبارز با تجربه ملی به سادگی دچار سرخوردگی نمی شود." او در این گفت و گو انگشت بر شور و حرارت، جوان بودن و کمی تجربه فعالان جریان اصلاح طلب گذاشته بود. انتقادی که با واکنش برخی فعالانی مواجه شد که برای فعالیت های آزادی خواهانه خود به خارج از کشور مهاجرت کرده بودند. اینک او با پاسخ به سؤالات مطرح شده، در بسط و تبیین دیدگاه های خود تلاش کرده است.

تفاوت نسل ها یا گسست نسل ها؟



گسست نسل های سیاسی در ایران برای دموکراسی فاجعه بوده است. تفاوت نسل ها در یک جریان لازم است، اما به دلیل عدم تحمل پیران و عجله جوانان، هر نسل ایرانی حزب، جریان و سازمان و حتی محفل خود را داشته است و یا مجله و روزنامه خود را ساخته، در نتیجه نفی به جای نقد نشسته است. در نقد منصفانه، نه بیرحمانه است که انباشت تجربه به وجود می آید؛ انباشت تجربه به تبلور شخصیت کمک می کند ودر نتیجه نرمک نرمک دموکراسی جوانه می زند. "هزار راه نرفته" در عمل دیگر پیموده نمی شود و راه دموکراسی هموار می شود. اما جامعه سیاسی ایران عکس این تجربه را سیر می کند؛چه در حاکمیت، چه اپوزیسیون و چه در پوزیسیون، آنچه رخ  داده نفی به جای نقد است. در نتیجه انباشت تجربه صورت نمی گیرد بلکه نفی گذشته رخ می دهد. عدم انباشت تجربه سرمایه انسانی که همان نسل ها باشند را به تکرار می اندازد وتکرار حلزونی گذشته از انباشت شخصیت جلوگیری می کند. هر نسل چند حزب، جریان، گروه، محفل و دسته بوجود می آورد؛ به این اقدام هم نوآوری و به روز شدن می گویند، در حالیکه در جوامع پیشرفته در درون حزب، جریان و سازمان، مدام جریانات به روز به میدان می آیند و در این حالت نوآوری و نقد به شکوفایی و انباشت تجربه و شخصیت می انجامد. در جوامعی که بدان ها دموکراسی راه یافته و شکوفا شده و دارای فراز و نشیب است، رفت و آمد نسل ها در احزاب، نهاد ها و سازمان ها و حاکمیت ها به شکل دوره ای وجود داشته و به عبارتی هر که آمده خانه را به دیگری سپرده و تجربه خود را منتقل کرده است.  فقط کافی است از تجربه حزب کارگر و محافظه کار انگلیس یا حزب سوسیالیست فرانسه مثال بیاوریم که توانستند گسست نسل ها را به تفاوت تبدیل ودر نتیجه مدام با تزریق نیروی جدید، جریان خود را به روز کنند. حتی پیدایش احزابی جدید مانند احزاب سبز، میدان داری سیاسی را از این احزاب سابقه دار سلب نکرده است اما این احزاب فقط به قدمت و هویت خود غره نشده اند بلکه از این قدمت و سابقه پلی برای نواوری ساخته اند و با انتقال تجربه و جذب جوانان و تغییر کادر رهبری در دوره های چند ساله، در عمل توانسته اند انباشت تجربه را در جریانات خود محقق کنند؛ در نتیجه از بحرانها و اشتباهات خود درس گرفته و خود را نجات داده اند.

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

مرد دل و دانایی




« ناگهان بانگ برآمد خواجه مرد »! خبر رسید که دکتر علی گلزاده غفوری درگذشت. اما « مرگ این خواجه نه مرگی است خرد »! چه نازنین مردی بود این خواجه!
 از دهه چهل با نام علی گلزاده غفوری آشنا شدم. برخی از آثارش را در اواسط همان دوره خواندم. فکر می کنم اولین کتابی که از ایشان خوانده بودم « اسلام و اعلامیه جهانی حقوق بشر » بود. کتابی جیبی و کم برگ اما با توجه به زمان انتشار و فضای فکری نوع روحانیان آن زمان مهم و خواندنی. اول نمی دانستم که نویسنده آن روحانی است اما پس از چندی دریافتم او در کسوت روحانیت است و این در نزد من در آن روزگار بر اعتبار وی افزود. چرا که در آن سالها روحانیت در نزد عامه مردم هنوز اعتباری داشت و روحانیان خوش فکر و نوگرا در نزد خواص از اعتبار بیشتری برخوردار بودند. در دهه پنجاه مقالات و کتابهای بیشتری از گلزاده غفوری خواندم. از جمله کتاب « انفال » که اثری بود در اقتصاد اسلامی. بویژه در اواخر چند اثر با نام مشترک محمدجواد باهنر و سید رضا برقعی و سید محمد حسینی بهشتی منتشر شد که مهم ترین آنها کتاب پر برگ و مبسوط « تعلیم اسلام » بود و در این کتاب مباحث مهم اعتقادی اسلام با نگاه نسبتا نو و حداقل با زبان و بیان تازه و قابل فهم برای نسل جوان آن روزگار مطرح و تبیین شده بود. در دهه پنجاه این چهار تن به اضافه چند روحانی دیگر ( از جمله اکبر هاشمی رفسنجانی ) در تهران از روحانیان نوگرا و در عین حال کم و بیش مبارز بودند. البته روحانیان مبارز دیگر در تهران بودند اما آنان غالبا واعظ بودند و نیز اهل تحقیق و قلم نبودند اما این پنج تن از نوع دیگر بودند. غفوری را در مجموع می توان در شمار جریان چپ اسلامی طبق بندی کرد.

خواسته های بهینه جنبش سبز



شش ماه پیش میلیون ها نفراز مردم ایران به خیابان ها آمدند تا حق پایمال شده خود در انتخابات خیانت آلود را مطالبه کنند و به تحقیر و توهین مستمر ملت توسط حکومت اعتراض نمایند. دستگاه های امنیتی و نظامی به این مطالبات آرام و مسالمت آمیز، با خشونت و قساوت پاسخ دادند و کوشیدند از حضورمردم در فضای عمومی جلوگیری کنند و جنبش سبز را مرتبط با کشورهای بیگانه و سیاست دولت های غربی معرفی کنند.
تمامیت طلبان تصور می کردند با سرکوب خونین این قیام قانونی، می توان حرکت اعتراضی مردم را همچون گذشته متوقف کرد، اما به رغم همه محاسبات، آتش آگاهی افروخته تر و آهنگ اصلاحات رساتر شد وجنبش را روز به روز بالنده تر و بارورتر ساخت.

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

در سوگ آن آزاده مرد




پنجاه سال پیش، در سال ۱۳۳۸، وقتی‌ در دبیرستان علوی ثبت نام کردم در اولین روزها دانستم که آن مدرسه سه "بزرگتر" دارد: علی‌ اصغر کرباسچیان (مشهور به علامه، مولف توضیح المسائل و بانی‌ مدرسه علوی) ، رضا روزبه (مدیر دبیرستان و آموزگار فیزیک) و علی‌ گلزاده غفوری ( روحانی و مدرس فقه و عربی‌ و اخلاق). اینک دست روزگار هر سه را از ما گرفته است: ابتدا رضا روزبه به سال ۱۳۵۶ بر اثر بیماری مهلک سرطان لنفاوی رخت به سرای باقی کشید. بیست و چند سال بعد علی‌ اصغر کرباسچیان خرقه تهی کرد و امروز علی‌ گلزاده غفوری پس از عمری تلاش و سی‌ سال خستگی‌ و آزردگی و غمزدگی و دلشکستگی و انزوا و عزلت پس از انقلاب، در جوار  رحمت حق آرمید. رحمه الله علیهم رحمه واسعه.
آخرین دیدار من با وی ایام نوروز ۱۳۸۸ بود که از حسن اتفاق در تهران بودم و به دلالت دوستی عزیز به ملاقات او شتافتم. خودش در را باز کرد و ما را به درون خانه برد. جز او و همسرش کس دیگری در آنجا نبود، یک سؤ تخت او بود و سویٔ دیگر تخت همسرش و هر دو بیمار. همانجا بر تخت خود دراز کشید و با ما سخن گفت. مثل همیشه حرف دلش این بود که نسبت به ظلم و خیانت حساس باشید. میگفت که در کلاسهای درسش مثالهای مربوط به قواعد زبان عربی‌ را عمداً و عمدتاً از آیات قرآن و روایت معصومین انتخاب میکرده تا علاوه بر قواعد، نکته‌ها و حکمت‌هایی را هم به ما بیاموزاند. نام کسی‌ از متصدیان بلند پایه امور دولتی را( که  از شاگردان مدرسه علوی بود و هم درس من) برد و گفت‌ای کاش آن حدیث راکه برایتان روایت کردم به یاد میاورد که: کفاک خیا نه آن تکون امینا للخا ینین( در خاین بودن همین بس که امین خائنان باشی‌).

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد


چقدر زیبا و کامل حرف امروز دل مردم را می زند و "عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند" هر روز که از خانه برون می رویم انسان نمایی را می بینیم که با شرف و غیرت بر گرداگرد شهر خیمه زده اند که مبادا ایران را  مشتی خارجی منافق به تارج برند با ساتورهای خون بار و چوبهای شکسته از رشادت های قبلی حافظ ملک و منافع ایران عزیزمان شده اند "آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر ، با کنده وساتوری خون آلود" و به حق در این کار بسیار وارد و دوره دیده می نمایند و از آن دور صدایی می آید و دیده می شود که جماعتی که دیروز قرآن را بر سر نیزه دیدند و علی را منکر شدند امروز هنوز هستند و قرآن را بر سر نیزه پاس می دارند  که هنوز بر حسین نامه می نگارند و از ترس استبداد نامه های خویش را در پستوی خانه نهان می کنند میبینیم که هنوز حلاج نمرده است حلاج نمرده است و هنوز جنید ها زنده اند و هنوز شبلی ها بر جسد بی جان حلاج سنگ می زنند و باز هم دولت به داد خواهی اسلام بر خواسته ندای انا الحق حلاج را خفه می کند ندایی که تنها می گفت من حقم و تو باطلی!! و امروز " نور را در پستوی خانه نهان باید کرد" مشعل روشن و بلند اسلام را بر دوش نافروغشان گذارده اند و هر روز  قطره آبی از روی این مکتب فکری بر پیله ای سرخ رنگشان خواهد ریخت. پیاله ای که دیری است جام شوکران بنده زاده ابلیس پست زمان گشته است دریغا که نمی دانند و نمی بینند و نمی شنوند در دلهایشان بیماری است و خداوند بر آن بیماری افزوده است " خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد"

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو

گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست


اصولاً علاقه نداشتم که جواب آقایان و این آیات خدا که به حق اسم با معنا و زیرکانه ای بر آنان نهاده اند را بدهم ولی دیدم اگر نگویم باز توهماتی برایشان ایجاد می گردد که شاید بعدها این عاقلان را دچار مشکل نماید از این رو زمانی که سخن پراکنی و فضل پراکنی آیات را دیدم و اینکه بر بالای منبر و بارو و... فریاد می کنند و مردم را مفسد فی الارض و منافق و محارب و مرتد و بزغاله ! و گوساله ! و... می نامند (از امروز فهمیدیم که بزغاله و گوساله هم منافق و مفسد فی الارض هستند و اصلاً برای همین ذبح می شوند!!) و جرم های جدید و جالب از قبیل اخلال در نظم ترافیکی تهران!! ، توهین به تظاهر کنندگان! و ... متهم می شوند و بعد به مجازات های سنگین از قبیل تبعید و منع از تمام فعالیت های سیاسی و اجتماعی!! محکوم می شوند و در آخر از مقامات قضایی می خواهند که همه معترضین را بازداشت کنند !!! و در خواست اشد مجازات را برای مردم می کنند ناچار و مبهوت یاد شعر پروین اعتصامی افتادم که می گفت:
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
و این جواب را برای آیات محترم کافی دانستم

محتسب، مستی به ره،دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: می باید تو را تا خانه‌ی قاضی برم
گفت: رو، صبح آی، قاضی نیمه ‌شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست


۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

نامه ای که حتماً باید خوانده شود



به نام خدا
تجربه‌های تاریخی‌مان را فراموش نکنیم


      خدمت همه هموطنانم در خارج از کشور سلام و عرض ارادت و برای همه آرزوی سلامت و موفقیت روزافزون دارم. ای کاش شرایطی فراهم بود که شما سرمایه‌های ملی کشور همه توان، انرژی و سرمایه مادی و معنوی‌تان را ‌‌‌برای همین مرز و بوم و مردم رنج‌‌کشیده‌اش صرف می‌کردید. اما همین که بسیاری‌تان علیرغم مهاجرت در سال‌های دور یا نزدیک، هم چنان درد وطن و مردم دارید و سرنوشت و حوادث ایران را دنبال می‌کنید باعث خوشحالی و تقدیر است. آنچه برادر پیرتان را وادار به نوشتن این سطور می‌کند شرایط خاصی است که در آن به سر می‌بریم و به علت تحت فشار بودن و آزاد نبودن رسانه‌های داخلی، شما هموطنان خارج از کشور، هر یک کم و بیش، نقش مهمی در اطلاع‌رسانی و احیانا طرح و بازگویی تحلیل‌هایتان از طریق رسانه‌های خارجی دارید.
      در همین رابطه، بی‌هیچ مقدمه‌ای ذکر دو نکته را ضروری می‌دانم. از بنده هم بپذیرید که اگر حرفی می‌زنم، همان طور که به آقای خاتمی نیز عرض کرده‌ام اولویت اولم «ایران» است نه مسئله نظام و حاکمیت غالب. بنده هم سال‌ها و شاید ماه‌های آخر عمرم را طی می‌کنم و دیگر شائبه رد یا حفظ قدرت بنا به مصلحت‌های فردی و احیانا قدرت‌طلبانه برایم منتفی است. اما آن دو نکته:

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

کدهای مخرب و هک شدن سایتهای معترضان ایرانی





انتخابات ریاست جمهوری خرداد ماه ایران و حوادث بعد از آن، دنیای مجازی اینترنت را هم برای کاربران ایرانی متفاوت کرده است. به جز فیلتر شدن تعداد زیادی سایت و وبلاگ گروه های مختلف هکرها از جمله هکرهای طرفدار دولت ایران تلاش می کنند وب سایت های مخالفان خود را مورد تعرض قرار دهند. حمله به سایت توییتر که نقش مهمی در اطلاع رسانی رویدادهای بعد از انتخابات داشت شاید یکی از برجسته ترین موارد در این زمینه بود که گفته می شود هکرهای طرفدار دولت ایران آن را انجام داده اند. پیش از آن نیز سایت «موج سبز آزادی» که در زمان فعالیت خود یکی از سایت های اصلی معترضان به حساب می آمد، توسط یک گروه هکر از دست گردانندگان اصلی اش خارج شده بود. چند روز پیش از حمله به توییتر، چند سرور که تعدادی زیادی سایت و وبلاگ متعلق به گروه اصلاح طلب ایرانی را میزبانی می کرد مورد حمله هکرها قرار گرفت و از دسترس خارج شد. نکته قابل توجه در مورد تمامی این حملات در اینجا است که هکرها از یک نقطه ضعف مهم که کاربران اینترنت، حتی با دانش فنی بالا، کمتر به آن توجه می کنند برای حملات خود استفاده کرده اند.
حمله اکس اس اس
با استفاده از این روش که «اکس اس اس» نام دارد ابتدا هکرها ایمیل گردانندگان این سایتها را هک می کنند

ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان کهکبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشتهباش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

هوشنگ ابتهاج